...پيامبر عاشورا....
....باز اي دل ! خيمه هاي عشق مي خواند مرا
فاش گويم: مقتداي عشق مي خواند مرا موسم درد است، بوي سوگ و بيرق مي رسد يك نفر در نينواي عشق ،
مي خواند مرا...
باز چشم شيعه خون مي بارد از سوگي سترگ
گوش كن هان !
كربلاي عشق،ميخواندمرا
...پيامبر عاشورا....
چه خجسته پاي نهادي به عرصه گيتي اي دختر ذوالفقار !
چه زيبا و با شكوه نگرستي و چقدر زيبا پيامبر را به شهر باز گرداندي تا قنداقه ات را در اغوش گيرد و انچه خدا تو را نام نهاده باز گويد و چه زيبا گفت: زينب
تو در خانه اي بزرگ شدي كه جبرئيل هميشه به احترام درب ان را مي كوفت و در حياط ان طعم خوش حيات را حس مي كرد.تو در ان خانه رشد كردي كه پيامبر هر روز عطر دل انگيز "السلام عليك يا اهل بيت النبوه"را در ان مي پراكند
و اغوشش را به برادرانت حسن و حسين مي گشود و انها را مي بوسيد.
تو در ان خانه بزرگ شدي كه مردش روزها را به تلاش مي گذارند وشب هنگام طعام خانواده را در سفره تهي دستان وا مي نهاد.تودر ان خانه بزرگ شدي كه بانويش را روشنايي و نور تسبيح مي گفتند و فرشته ها فدايي نامش بودند واين مادرت بود كه با دستاس خويش كهكشان ها را به گردش در مي اورد.
تو حامي خانه اي بودي كه از صبر حسن،حسن داشت و به شجاعت حسين،تحسين مي شد.
چگونه گويم كه نانتان از نور بود،نه از تنور و ابتان از كوثر بود،نه از چاه.
نيمه شبها يادت هست كه مادرت در دعايش همسايه را بر خود مقدم مي شمرد
و نمي دانم اتش چگونه توانست به حريم حرير لبخندهاي مادرت نزديك شود.و زخم با چه جراتي درب خانه تان را بكوبد؟اما چه زود كشتي عمر مادرت پهلو گرفت.تو شاهد تنهايي مادر بودي،تو ناله و اندوه مادرت را از روزهاي بي پيامبري
و ستم مردمان را شنيدي،به من بگو كه چند ساله بودي كه تابوت مادرت را به شانه مي بردند؟!
تو تماشاگر روزهايي بودي كه پدرت،سلمان و مغداد و ابوذر را از دست مي داد واين تو بودي كه شاهد "اين عمار"پدر بودي و تو همراه ان غربت سر چاه و ان نخلستان ناله بودي و شاهد بودي كه ماه،چاه را از درد خويش اگاه مي كرد.
تو كوفه را ان صبح كه پدر به مسجد مي رفت،تلخ حس كردي،ان هنگام كه مي رفت و نسيم،پشت سر ان به سر و سينه مي زد.همان روز كه فرياد "قد قتل المرتضي"روز يتيمان كوفه را شب كرد.بعد از ان روزهاي تلخ مدينه رابا برادرت حسن مرور كردي،تو اندوه دل برادر را مي ديدي،ان هنگام كه از سينه بيرون مي ريخت لخته لخته در تشت.
اكنون از اين برادرت چگونه سخن گويم،هرگز نمي خواهم اشوب قيامت را در دلت پر سازم،ولي مگر مي توان از عشق از همان حقيقتي كه هميشه همراه تو بود و تو از حضورش،گرم سپاس بودي،خاموش ماند؟!تو را به حقيقت،از ازل تا ابد حسيني افريدند و حسين همان راز سر به مهري است كه جز تو كسي،محرم اسرار ان نبود.
تا كربلا،چقدر زيبا گلهاي باغ عبدالله بن جعفر را به همراه اوردي و پيش مرگ حسينت كردي و چه خوش عهد خويش را وفا كردي،اي مادر،خواهر و دختر شهيد.
عاشورا را ديدي و همه ديدنت كه چشمان نگرانت تنها به حسين دوخته شده بود و پي در پي قامتش را هروله مي كردي.به راستي عاشورا موسم حج تو بود،تو به
"هل من ناصر ينصرني"حسين لبيك گفتي،اري تو با حسين،ان روز وداع كردي،وداعي كه كسي از ان اگاه نيست.
در ان غروب سرخ رنگ كه خيمه ها در اتش كينه مي سوختند تو تنها به دنبال گريز گاهي بودي كه بيمار نيمه جانت را از ان ميان وارهاني و ان هنگام كه دلت پيش از تو به گودال قتلگاه رفته بود را به ياد داري كه گل ها را مي بوئيدي،تا شايد دلت را بازيابي.
افسوس كه بايد به خدايش مي سپردي و با كاروان تنهايي و غم،پاي به شهري مي گذاشتي كه كوچه هايش به راه رفتن پدرت،دل خوش بوده است.ان زمان به زنان،تفسير مي اموختي و اين بار به مردان،مردي.
اين بار قران ناطقي را كه بر بالاي نيزه ها لب به تلاوت گشوده بود تفسير كردي واين اغازي بود براي پيامبري تو.
تو پيامبر گونه روز شام را شام كردي و چهل منزل به همراه چشمان معصوم برادر،عاشورا را فرياد كردي،چه رازي در خطبه هايت پنهان است كه اينگونه دل هر رهگذري را شعله ور مي كند.
و امروز تو در هر دل،بارگاهي از نو،بنا نهادهاي كه دستان نيازمندان،هر شب به شب به شبكه هاي ضريح ان گره مي خورد.
السلام عليك يا زينب كبري.......




